تبليغاتX
تمام رنگهای یک آدم

تمام رنگهای یک آدم

اینبار رنگی برای بازگشت ...

باشگاه مشت زنی

الهم عجل لولیک الفرج

این روزا دلم خیلی کتک کاری می خواد. دقیقا مثل ادمایی که تو باشگاه مشت زنی بودن دلم می خواد همون مدلی کتک کاری کنم با همون قوانین. برام هم فرقی نمی کنه اینکه کتک بخورم یا بزنم اما واقعا بهش نیاز دارم و حالا می فهمم که وافعا این نیاز یک مرده...البته اگه بعدش پروژه خراب کاری هم باشه که دیگه خوشیم تکمیل می شه. واقعا چی می شه یه بار مثل فیلما باشیم. همونطور خراب کاری همونطور کتک کاری با همون قوانین...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 19:10|   توسط بی رنگ  | 

حمافت...

الهم عجل لولیک الفرج...

۱. امروز از اون روزایی هست که به شدت از خودم بدم میاد. به خاطر حماقت خودم به خاطر اینکه فراموش کردم زیر عنوان وبلاگم چی نوشتم. یادم رفت از چهار ماه پیشم که می خواستم یه شرکت برای خودم بزنم. از این همه حماقت خودم که امروز صبح الاف بی برنامه گی و پاچه خاری یه عده شدم بدم امد از خودم اینکه بهم بگم فردا صبح اول وقت شرایط اماده هست اول وقت اونجا باش من هم هستم بعد خودش ۲ ساعت دیرتر بیاد هیچ چیزی هم اماده نباشه اما خب همکار ایکس جان به خاطر اینکه از پروسه پاچه خاراری عقب نیفته بگه اماده هست اما نباشه و تو اینجا الاف بشی مهم نیست... و مهم ار اینکه باز تو رو فرداش بفرستن بری ... در حالی که خودت زبونت رو تو دهنت نگهداری...

۲. شاید اگه قبلا از این ماموریت میامدم بیرون الان خیلی جلوتر بودم. اما انگار حالا خودم رو درگیر یه چیزی کردم که تا جون من رو نگیره نمی خواد تموم بشه... اما من هم برای این زمان می زارم مثلا تا یه ما یا شاید قبل عید که البته باید روش یکمی بیشتر فکر کنم.

۳. خیلی بیشتر از این می ترسم که بشم مثل ادم هایی که از تمام شرایطشون ناراضی بودن و غر زدن و غرزدن اما برای بهتر شدن نجنگیدن... از امروز و از همین الان می خوام که جلو این شرایط رو بگیرم می خوام غر نزنم به شکستها و نداشته هام فکر نکنم. باید به خودم ثابت کنم می تونم به اون چیزی که مدتها دارم تو ذهنم از خودم پرورش می دم می رسم. باید تخیل بازی رو بزارم کنار.

۴. شاید اتفاق امروز یه مسئله ساده کاری بوده باشه اما چیزی که بهم ثابت شد این بود که اگه بخوام همینجوری کارمند باشم مدام منافعه دیگری رو تامین کنم با گوسفند هیچ فرقی نخواهم داشت... می خوام این زندگی گوسفندی رو تموم کنم. هرچند که این ترس وارد شدن به سختی اون هم در این اوضاع بهم ریخته زندگیم برام سخت باشه اما چیزی که هست اینه که من هرچه زود تر شروع کنم موفق تر خواهم بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:56|   توسط بی رنگ  | 

یک

الهم عجل لولیک الفرج...

یک توکل

یک توسل

یک ایمیل

شاید اینها نجات بخش یک سال و نیم امد و رفتنم باشه...

شاید باعث بشه دل پدر و مادرم رو نشکنم...

شاید جواب یک چرا رو پیدا کنه...

شاید دیگه وقتش شده بفهمم که با یک دست نمی تونم دو تا هندونه بردارم...

شاید به جای دلخوش بودن باید اینبار اماده بشم برای قبول کردن این اشتباه...

*** هرچی بیشتر می خونم اصلا جواب هیچ سوالی رو یاد نمی گیرم. اصلا نمی فهمم که چطوری باید حل کنم. شاید بهتر باشه استراحت کنم برای دو ساعت بعد ادامه بدم اما باورش سخته که بازم از پسش بر بیام...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 1:58|   توسط بی رنگ  | 

شمارش معکوس

الهم عجل لولیک الفرج...

۱. به خاطر کلی دلیل برای خودم یه جنگی رو با خودم شروع کردم. و تا مشخص شدنش هم ۱۷ ساعت وقت دارم که ببینم از پسش بر امادم یا نه این ۱۷ ساعت از الان شروع شده...

۲. نمی دونم که چرا گذاشتم به اینجا برسه اما حالا باید این ۱۷ ساعت رو تموم کنم. اعتمادم به نسبت خودم از دست دادم و به سختی می بینم که بتونم از پسش بربیام. اما می دونم که قبلترها از پس خیلی کارهای سخت بر امدم. اما الان شدید اضطراب داره اذیتم می کنه...

۳. خیلی نیاز دارم که کسی بهت اعتماد بده. یه انگیزه یه سری حرف که برای تکراری نباشه اونا رو تو همچین موفعیتی تا حالا نشنیده باشم. اما خب بتونه هم به من کلی انگیزه بده برای مقاومت برای جنگیدن و برای پیروزی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 20:58|   توسط بی رنگ  | 

همه من رو شناختن...

الهم عجل لولیک الفرج...
۱. فکر می کنم همه چیز از سوم راهنمایی برای مراسم دههی فجر شروع شد. درست همون موقع که مدیر مدرسه امد بهم گفت من چرا در این ایام خودجوش نیستم. من هم رفتم با هیچی مراسم رو اجرا کردم خیلی هم خوب شد.

۲. موقع کاردانی می خوندم تو یه لوازم التحریری کار می کردم تا بخشی از هزینه هام رو جبران کنم. اونجا هم خیلی وقتا صاحب مغازه می رفت مسافرت یه هفته و تا دو هفته نمیامد. یعنی وقتایی می شد که مجبور می شدم تنهایی برم بازار و برای مغازش جنس بخرم بدون پول بعد باید کلی اعتبار خودم رو گرو می زاشتم و ... اما اونجا با هیچی من مغازه اش رو راه می بردم.

۳. وقتی داشتم با گروه بازی سازی کامپیوتری همکاری می کردم نمی دونم اونها از کجا من رو شناختن هماهنگی هاشون رو دادن به من به نوعی تدارکات من هم قبول کردم اقا کاری نبود که براشون بزارم رو زمین . تو تهران که من هیجاش رو بلد نبود جوری کار رو راه بردم که بعد از اینکه ازشون امدم بیرون همچنان مواقعی که گیر می کردن یاد من می افتادن.

۴. بعد از اونها یکی از دوستان می خواست که شرکت تبلیغاتیش رو راه بندازه یه هفته گوشیم رو سوزوند تا من برم کمکش . من هم تقریبا کارش رو راه انداختم اما همچین از خجالتم در امد که دیگه بیخیال این شدم برای دوستی کار کنم. خیلی روش زیاد بود از همه قبلیها بیشتر...

۵. کلا از کارهای هیات نمی گم که برای جشن های نیمه شعبان چطوری چراغ جور می کردم و خیلی کارهای دیگه که حتی یه زمانی که سرم خلوت بود مسئولیت هماهنگی رو به عهده گرفته بودم.

۶. همین طور از مجموعه ای که الان دارم کار می کنم نمی گم که تا الان با چه طوری کارها رو راه بردم.

۷. اما این یکی دیگه خیلی باحال نمی دونم این دیگه من رو از کجا پیدا کرد که امده بدون اینکه چیزی در مورد نقشه بهم بگه همینطور نقشه هم در مورد نماد هاش توضیح نداده نمادهاشم که تا حالا شبیه هیچ المان برقی نیست .بعد امده چندتا دایره که داخلش فقط نوشته  Eو A با یه سری خط بهم وصل شده بعد از من خواستن که نقشه تابلو برقش رو بکشم و همینطور بر اورد هزینه کنم. به جان خودم سه ساعت دارم نگاش می کنم که فقط بفهمم که منظور کلی نقشه چیه از نمی فهمم. اینبار فکر کنم که این دوستم تو شناختن من خیلی پشرفت کرده باشه دیگه این فقط کار رو می خواد بدون اینکه حتی یه چیزی برای اولش بهم داده باشه و بگه که تکمیلش کنم.

* اصلا برام مهم نیست که در مورد گلشیفته فراهانی و کاری که کرده  فکر کنم چه اینکه بخوام بنویسم. عکسش رو هم ندیدم نمی خوام هم ببنیم اما نکته ای که برام ناراجت کننده بود اینه امشب وقتی یاهو رو اوردم بالا رو صفحه اولش از گلشیفته نوشته بود و از اینکه یه بازیگر ایرانی به خاطر عکس انداختن در مجله فرانسوی( اسمش یادم رفت) ممنوع ورود شده به ایران ... از اینکه چرا باید این رو اینقدر شلوغش کنیم که یاهو هم بخواد با شیطنت و متنی که حاوی تحقیر ایرانی هاست چیزی بنویسه. حالم رو حسابی گرفت...

** یاهو امروز بد جور گیر داده بود به ایران از زلزله ۵ شنبه مشهد و نیشابور نوشت. از اسباب بازی های باربی و همینطور ماکت هواپیمای جاسوسی امریکا هم نوشت... یه چیزی دلش می خواد از من بشنونه این یاهو امشب...

*** اگه فکر می کنید که در مورد گلشیفته گنگ نوشتم حق دارید چون واقعا برام گرون تموم شد که گلشیفته نماد ایران باشه بدتر از اون نماد بازیگرای زن ایران باشه...

****تا ثریا و شیدایی تموم شدن حیف شدن دیگه نمی تونم به دیالوگاشون بخندم و یکم با دیالوگاشون سرگرم باشم.

  

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 3:5|   توسط بی رنگ  | 

زلزله2+مرد خانواده

الهم عجل لولیک الفرج...

۱. خب در مورد احساساتم از زلزله نمی نویسم چون قبلا نوشتم.(لینکش خود قبلا). اما داره کم کم باور می کنم که این زلزله می خواد با من یه رابطه ای برقرار کنه. چون تو شهر ماموریتم هم امد چهار و نیم ریشتر و ساعت ۴ صبح و امروز ساعت چهار عصر حدود پنج و نیم ریشتر تو مشهد امد. خدا شهر دیگه ای که من بخوام برم رو بخیر کنه که اگه زلزله دلش برام تنگ بشه و بخواد بیاد.

۲. خواهر زاده چهارم چهارسالشه. بابا موقع زلزله خواب بودن. خواهرا موقع زلزله شکه شدن به خاطر کوچولوهاشون و همین طور خب از صدای اونها بابا با شوک از خواب بیدار شدن البته بعد از اینکه زلزله تموم شد. ما هم دیگه شلوغش نکردیم تا بابا شوکه نشدن بعد که بابا هنوز تو همون فاز خواب بودن دوباره رفتن بخوابن که خواهرزاده چهارمی به مامانش می گه: مامان تو اتاق بابایی زلزله نیامد که بابایی رفتن خوابیدن.... این حرف مساوی بود با از خنده منفجر شدن ما تو اون موقعیت...

یادم امد نوشت: راستی نکته کنکوری زلزله! اگه بعد از زلزله خواستید با جایی تماس بگیرید با توجه به خرابی سرویس های ارتباطی مثل موبایل و تلفن همینطور یاداوری این مورد که بعد از هر بلایای طبیعی مهمترین نیاز ادم دسترسی به اورژانس و تلفن هست. ملت حالا که قطع باید چیکار کنن؟

(امروز نیم ساعت تلفن و موبایلها  بعد از زلزله قطع بود و ما بسی از دل نگرانی مردیم.)

۳. از حرکت سریع خودم که برای گرفتن و نیافتادن خواهرزاده چون بالا تو اتاق من بودن و اینکه از پله ها سقوط نکنن به خاطر ترسون چیزی نمی گم. همینطور حرکت خواهر کوچیکه برای نجاتش جوجو .

۴. خب حالا در مورد مرد خانواده می گم. نمی خوام اشاره کنم که مرد خانواده ام فقط می خوام از احساسم از خرید برای خونه اون هم با پول خودم بگم. که وقتی دقیقا این کار رو می کنم همون احساس مرد خانواده رو می کنم. همینطور بیشتر وقتها که خواهرها همشون باهم هستن و خواهرزاده ها همینطور من همه رو به خوردن تنقلات مهمون می کنم.

۵. بیشتر وقتها هم که هوای خواهرزاده ها رو دارم و تقریبا وقتی میان اینجا مسئولیتشون می شه با من. هم برای بازی هم اینکه چیزی رو نفرستن رو هوا. و بیرون شهرها هم که کلا با منه.

۶. اما امروز از خودم ناراحت شدم. اونقدر که اگه این زلزله پیش نمیامد می خواستم همه چی رو ول بکنم و از اول با یه سبک دیگه شروع کنم. همونطور که قبلا گفتم من اگه یه امتحانم رو خراب بدم و بی افتم همه چیز رو ول می کنم . چون وقتی که قرار بود برم ماموریت گفتم که من باید بتونم تمام شرایط این زندگی رو کنترل کنم. اینکه از پس همه ی این موقعیات ها بر بیام اینکه درسته زنگ خطر دانشگاه در امده  اما خب باید بتونم برای بدست اوردن تجربه های بیشتر هر دوش رو کنترل کنم. هم کار و هم درس. اما امتحان امروز رو در حد سفید دادم. که می تونم در بهترین حالتی که خودم نمره بیارم باز هم به ده نمی رسه. درس رو بلد بودم اما همیشه با امتحانش مشکل داشتم. تا وقتی که سر کلاس بودم تمرینای پای تخته رو حل می کردم اما خب از اواسطش هم که نبودم سر کلاس و به مراتب تمرین هم کمتر شد به همین دلیل شب امتحان هم اصلا نتونستم که درست درس بخونم. یعنی در اصل یه مقداری تنبلی کردم. خب صبحش هم امتحان داشتم و شب قبلش هم تا صبح بیدار بودم چون عصرش مجبور شده بودم برم شرکت و سه شنبه صبح هم به مراتب باید کارها رو برای عصر هماهنگ می کردم که زیاد الاف نشم. اما خب می دونم که همه اینها بهانه برای دلگرمی خودمه و گرنه حتما بیشتر باید تلاش می کردم و خب نتیجه بهتری هم می تونستم بگیرم. حالا در بهترین حالت که ۹ بگیرم از استاد مشروط نمی شم اما حسابی عقب می افتم چون دانشگاه عزیز ما این درس رو فقط ترم اول هر نیم سال ارائه می ده. و این یعنی برای ترم دیگه من فقط می تونم ۸ واحد بردارم که کلا چیز مزخرفیه. ولی باز معدل زیر ۱۳ شدن هم برابر با اخراج شدنم هست.

۷. دیگه به استاد نگفتم که استاد من الان رو زنگ خطر هستم. یعنی روم نشد چون از اول ترم تمام شرایط رو براش توضیح دادم همینطور سر کلاس نرفتن و میان ترم ندادن به خاطر بریدن انگشت و همه اینها اما به جاش ازش به خاطر اینکه نتونستم جواب بدم همینطور چرت نوشتن ها.

۸. به هرحال خیلی دلم برای کار درس نخونم همینطور برای درس کار نکنم. خیلی خسته شدم از همه چی از این همه دویدن و باز نرسیدن و همیشه از دید دیگران عقب موندن از همسالام تو فامیل. امروز اگه زلزله نمی شد شاید خیلی چیزا تو زندگیم می خواست تغییر کنه بیشترش هم به خاطر خستگی از این وضعیت... از این همه تنهایی...

۹ شاید اینها نشون بده که روحیه ام ضعیفه اما به نظر خودم تمام شرایط الان خیلی بد جور فشار داره میاره بهم. همین طور تنهایی که نمی دونم باید چطوری پر بشه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:59|   توسط بی رنگ  | 

خدا

الهم عجل لولیک الفرج

تو اینترنت به فکرم رسید در مورد چندتا موسسه که شاید امکان پرداخت پولی به صورت قرض الحسنه برای کاری که مدنظر دارم سرچ کنم شاید تونستم وام بگیرم. یه سایت پیدا کردم که توش در جایی داشت ملت می تونستن بگم پول می خوایم یا پول می دیم. نوشته های توش خیلی باحال بود بیشتر مبلغاش زیر ۱۰ میلیون تومان بود. همینطور که داشتم مطالبش رو می خوندم که شاید کسی رو پیدا کنم بتونه پول بده و از رو بیکاری همینطوری ( اصلا مهم نیست امتحان فردا رو نمی خونم). یه نوشته توجه هم رو جلب کرد. اینکه یه سایت کوچیک ایجاد شده برای قرض الحسنه پول دادن و گرفتن اینقده در خواست توش بود حالا خیلی ها هم ازش خبر ندارن تصور کنید که همه خدا رو قبول دارن و ندارن خود خدا از دل همه با خبر بعد اون وقت روزانه خدا چه در خواستایی رو فقط برای مالی بررسی می کنه....

*الان هرچی گشتم دوباره پیدا کنم اون قسمت کجا بود. اگه می خواین سایت رو برید رو یه سایت کلیک کنید.

**اصلا این که ایده هم متن اصلی همون نوشته بود. اشاره کرد خوشم امد گفتم برای یاداوری خودم اینجا بنویسم. و گرنه هنوز من تو پیدا کردن خدا مشکل دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:32|   توسط بی رنگ  | 

من و شرکت...

الهم عجل لولیک الفرج...

۱. به جان خودم این قدر دلم می خواد که این دفعه از شرکت به من زنگ زدن گوشیم رو پرت کنم تو دیوار... اخه مدیر فنی عزیز مرخصی برای درس خوندن یعنی اینکه نباید هر روز چهار نوبت هر نوبت بعداز صبحانه چهار بار و بعد نهار چهار بار عصر که از تازه می خوام یه استراحت بکنم چهار بار شب ساعت ۹ شب موقع شام خوردن چهار بار به من زنگ بزنی و اتفاقاتی که در طول ماموریت افتاده و حساب کتابی که تا الان به من مربوط نبوده و کارهایی که باید تو ماموریت انجام بشه اما چون من انیجا همینطوری مونده و کسی بدون من انجام نمی ده رو از من بگیری و با من چک کنی و از من برنامه بخوای...

۲. حالا باید باز این وسط گیر و دار امتحان که چهارشنبه و پنجشنبه هر کدوم امتحان سه واحدی دارم پاشم برم شرکت به یه سری کار برسم تا بلکه یکم بیخیال من بشن. خدا چهار شنبه و پنج شنبه من رو بخیر کنه... این خوب باز شنبه یه سر زدن به ماموریتم رو چی کار کنم خدایا...

۳. اخه من که هروز گزارشات رو می دادم الان خودم این وسط ریز گزارشات از کجا یادم بیاد من یه دقیقه قبل از سوالی که خوندم یادم نیست...

۴. گه امروز عصر از سر شب  حدود ساعت ۵.۳۰ هر ۵ دقیقه تا ساعت ۸ شب به من زنگ نمی زدن و مدام ریز گزارشات رو بخوان و حساب کتابی که من اصلا تو جریانش نبودم و غیره الان مغزم با خوندن دو فصل تعطیل نمی شد و من با این بی خوابی و مغز تعطیلی الکی وقت نمی گذروندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 0:44|   توسط بی رنگ  | 

60-60

الهم عجل لولیک الفرج....

تنها حرفی که می تونم بزنم بعد دادن هر امتحانم بگم که یا از پوشک ایزی لایف مخصوص دانشجوهاش استفاده کردم یا در بهترین حالت بگم که امید دارم به حالت ۶۰-۶۰ بودن.

به هرحال خداییش من برای این امتحان تلاشم رو کردم. دیگه تقصیر من نیست که ۲۰۰ صفحه مطلب ریز و نمودار و تمامی ساختارهای شبکه های تلفن رو تو دو روز حفظ کنم. جزوه درسش هم اخر ترم اماده شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:5|   توسط بی رنگ  | 

بی خوابی

الهم عجل لولیک الفرج...!

حکایت الان من شده حکایت الپاچیونو تو فیلم بی خوابی. الان کلا مخم تعطیل شده نمی تونم درس بخونم. یک ساعت که درس رو جم کردم که بخوابم. اما خوابم نمی بره. کلا اخلاقم این طوریه که موقع امتحانام معمولا در حد لالیگا کم خواب می شم. فقط خدا خیر اون کسی رو که امتحانم رو گذاشت ساعت ۱ ظهر رو بده همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 3:27|   توسط بی رنگ  |